تبليغاتX
یگانه من

یگانه من

حرفهایی هست برای نگفتن....

 

گفتم: بارون میاد؟!

گفتی: نه! نمیاد!

گفتم: میاااااااد... باور کن و منتظر باش!

...

الان چند روزه داره بارون میاد مگه نه؟ حالا باور کردی!

خب تو خواستی! خدا هم ابرا رو فرستاد تا بالای سرت ببارن!

ببین چطوری خودشونو به شیشه میزنن تا نگاهشون کنی! تا بگی شکر!

چقدر قشنگ قطره های بارون زمین تشنه و منتظرو بوسه بارون میکنن ...

راستی تو فکر میکنی چرا همه زیر بارون شاعر میشن!؟

چرا "زیر باران باید رفت! عشق را زیر باران باید جست" ؟!

نمیدونم چه رازی توی این قطره های کوچیک و بلوریه که میتونه دل ما آدما رو بیقرار کنه!

شاید به خاطر همین بیقرایهاست که چشمی بارونی میشه و بارونی خاطره! 

....

میدونی که بارون برای منـــــم یه راز داره!

....

                                    تــــــــو همون بارونـــــی و همون راز!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت15:17توسط سمیه | |

گاهی خسته میشم از هر آنچه هست... از هر چه " بودن" ست...!

همان زمانی که دلم غریب می ماند ... که دلم سخت می‌گیرد... سخت می‌گرید...

همان زمان که غربتِ این کویر، مرا دلتنگ میکند و تشنه باران...

...

چقدر عاقلان بی خبرند از حال مست و دیوانه...

کاش...

کاش مست می ماندیم... دلگیرم از هرچه هوشیار!

کاش دیوانگیم جرم نبود...!

کاش تو هم دیوانه می‌شدی و از حال من با خبر...

کاش...

کاش چهره آشنایت در بین صورتکهای زمینی گم نمی‌شد...

کاش ...

...

...................................................................ای کاش هبوط نمی‌کردیم.

 

 

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت14:57توسط سمیه | |

 

من این سوی تنهایی...

و تو در دوردست ترین جای این جهان! در کنار من!

نگاه کن عزیز! چقدر دوری به من و چقدر نزدیکم به تو!

...

درسته که فاصله یعنی نبودنِ در بودن!

و میــــــــدونم، هستی هرجای دنیا که باشم و هستم هرجای دنیا که باشی... اما قانون بازی یادت نره!

با هر اشتباه من یا هر خطای تو راه طولانی تر میشه و مسیر سخت‌تر!

میدونی ف – ا – ص – ل – ه از کجا شروع میشه!

شاید خشت اول هر دیوار فاصله ای، از یک اشتباه ساده شروع شد و به بالا رفت!!!

دیواری که هر چقدر بزرگتر بشه شکستنش سخت تر میشه!

دیواری که فراموشی میاره و حتی یاد روزهای قشنگِ با هم بودنو خاکستری میکنه! 

هیچ دیوار فاصله ای نیست که با کلامی از مهر خراب نشه...

...

اصلا بیا بازی!... گردو شکستم!

یه قدم من... یه قدم تو...

و روزی این قدمها به پایان میرسه و ...!

 

 

 

 

* چرا هیچوقت جا نمیزنی؟! کم نمیاری!؟ چقدر خوبه هر آجری که روی این دیوار گذاشته میشه، با هم برمیداریم...

 

 

**   "- تو کجایی در گستره بی مرز این جهان؟؟؟

          تو کجایی؟؟؟

         - من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام، کنار تو..." (زنده یاد شاملو)

 

+نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت16:17توسط سمیه | |

 

اینروزا زمین و آسمون با من حرف میزنن... همه باور کردن که من دلم برای خودم تنگ شده و میخوام آزاد بشم از هر چه از بودنم دورم کرده! دوباره صدای اجسامو میشنوم! چشمم داره باز میشه به نشونه هایی که پیامی دارن، اونم فقط و فقط  برای خودم! نشونه هایی که خدا برای همه ما میفرسته و اگه یه کمی چشم دلمون باز بشه میبینیم!

دیشب وقتی به شیشه اتوبوس تکیه داده بودم و به روزی فکر میکردم که "صبح دولتم بدمه!" اشکم بی اختیار میرفت، چشمم به ستاره ای بود که تمام مسیر بالای سرم بود...

 

فکرای عجیب میومد توی ذهنم... یاد جمله ای که روز قبلش توی صفحه آخر همشهری دیده بودم افتادم و به خودم کلی غر زدم که چرا همون موقع توی گوشیم سیو نکردم!

" به سخنی که از دهان کسی برآید، گمان بد بردنت نشاید، چند که توانی آن را به نیک برگردانی." (حضرت امیر)

 

باورم نمیشد که موقع سوار شدن اینقدر پریشون بودمو موقع پیاده شدن اینقدر آروم!

 

......

امروز صبح گوشیم خونه جا موند، اما همینکه رسیدم شرکت،توی آرشیو گشتمو روزنامه اونروزو پیدا کردمو جمله رو نوشتم، جمله امروز بازم یه نشونه بود برای فردام!

 

" نیامده را مپرس که چیست، که آنچه رخ داده برای مشغول ساختن تو کافی است." (حضرت امیر)

 

 

 

* من باور دارم همونطور که وقتی میخندم جلوی احساسمو نمیگیرم و میخندم، پس وقتی اشک میریزم لزومی نداره جایی باشم که کسی نیست و این اشک ریختن من نه معنیش غم و درد بوده و نه افسردگی!!!

 

** شاید حرفهای نگفته من، همون غمی باشه که بی اختیار توی نوشته هام میاد... دردهای بی صدای منو به خوشیهای پر خروش خودتون ببخشین!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت15:11توسط سمیه | |

 

تا جایی که یادم میاد از بچگی برای هم سن و سالای خودم مشاور بودم! از همون موقعی که قنداقیم می‌کردن تا همین الان!(آخه زمان ما که پنپرز نبووووود!!!)

اصلن فکر کنم خدا یه ژن روانشناسی توی تیر و طایفه ما گذاشته که خانوادگی نقش سنگ صبورو برای اطرافیان داریم و البته به خودمون که میرسه همیشه از تنهایی و دلِ تنگمون مینالیم!!!

راستش تازه دارم میفهمم که فاصله حرف تا عمل چقدره!؟  چقدر راحت میشه به دیگران گفت که توی شرایط سخت، خوب فکر کنن و اشتباهها رو ببخشن و چقدر سخت میشه به این حرفای قشنگ عمل کرد!!!  

این روزا وقتی از بعضی اتفاقایی که ناراحتم میکنه پیش دوستام حرف میزنم، خیلی خونسردانه برام نسخه هایی تجویز میکنن که خودم همشو ازحفظم!اما موقعی که به انجامش میرسه، شدنی نیست!!!

نمیدونم چرا در لحظه اینقدر بیطاقتم و توی زندگی اینقدر صبــــــــــــــــور!!!

میدووووونننننننننم وقتی خدا هست آرامشم هست منظورم آرامش لحظه ایه!

بگذریم...

کم کم دارم میشم خودم! می خوام بشم خودِ خودم... با همه تضادها و تفاوتهام!!!

 

 

***

 

یادمه یه روزی نوشتم "چقدر عجیبه که قصه‌ی ما، با یکی بود اون یکی هم بود و خدا همیشه بود، شروع شد و با یکی بود و یکی نبود و خدا همیشه بود، تموم..."

اما تموم نشد! آخه قراره قصه‌ی ما داستانی بشه برای همه اونایی که از شیرین و فرهاد چیزی نشنیدن! ما باید نشون بدیم که هنوزم توی عصر دود و آهن میشه دیوونگی کرد!

 

پس بیا کاری کنیم این قصه قشنگتر بشه! بذار شیرینی هاش بیشتر از تلخیاش باشه!

ما باید نشون بدیم که فرهاد نباید میرفت توی تنهاییِ خودش و کوه میتراشید!

باید فریاد میزد!

باید درهای قلبش رو به روی دنیا باز میکرد و فریاد میزد که آی مردم! من لیاقت این رو داشتم که خدا نوری از عشق، به قلب من بتابونه!

فرهاد نباید به پایان فکر میکرد! مهم اون نور بود، نه رسیدن!

باید فریاد میزد تا شاید آدما چشماشون باز میشد و دنیا پر میشد از نور و رنگ و مهر و عشق!

چرا ما آدما از گفتن اینکه قلب‌مون پر از مهر و عشق شده می‌ترسیم! چرا ترجیح می‌دیم نشون بدیم یه قلب یخ زده داریم!؟

 

***

 

*"چرخ ار نگردد گِرد دل، از بیخ و اصلش برکنم... گردون اگر دونی کند، گردونِ گردان بشکنم!"

 

** چرا هیچکس اشکهای منو دوست نداره! مگه چقدر میشه خندید!

چرا همه از سکوت و گاهی فریادِ من فراری هستن! من به سکوت و گاهی فریاد نیاز دارم!

 

*** میبینی توی وبلاگمم تنها شدم! حتی تنهاتر از اون شهر مجازی دروغی!

وبلاگهای ذهن زیبا ...  یه سر و دو گوش .... از یاد رفته ... کاکتوس مهربون... قاصدی از بهشت  = نمینویسن!

حرفهای دلتنگی من... اشک قلم... خیلی کم مینویسن!

نامه ها.... حذف کرد!

تمشک تلخ... شروع کرده به نوشتن، اما با نظرهای غیرفعال!

لاف عشق.... بعد از کلی قول گرفتن ازش  که جان عزیزت بنویس بالاخره بعد از چند ماه نوشت و معلوم نیست کی دوباره بنویسه!

و جایی برای بودن ... مهسا همدم من، که با رفتنش به زنجان تنها موندم!

 

 

              توجه                                          توجه

 
لطفا قسمت دوم نوشتمو با دقت بخونییییییییییین.. من دارم میگم بذاریم عشق و مهر و نور توی دلامون جا بگیره... دارم میگم بیاین مثل خورشید باشیییییییییم!!!
درسته مخاطبم خاص بوده، اما اصل منظورم و حرفم به همه همین قسمت دومیه!

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت16:40توسط سمیه | |

 

خدایا تو که نور آسمونها و زمینی... تو که یگانه خدای منی ...

نمیدونم چی میشه که گاهی توی پرستاره ترین  شبها چشمام کور میشن و نوری از هیچ ستاره ای به قلبم نمیرسه و گاهی توی تاریکترین لحظه ها دلم مث یه خورشید میدرخشه!

من که با نیم نگاهی از گوشه چشم تو مست میشدم و به آسمونها پرواز میکردم چرااینقدر نابینا شدم !؟

تو میدونی که هر طرف برم، باز برمیگردم به آغوش امن تو...

چرا باید اینقدر فراموشکار باشم که طعم  شیرین توکل یادم بره؟!

اگه دلم به هوای آدم ِخاکی ِ تو تپید، اما دستم به آسمونِ آبی ِ‌ تو بلند شد، چشمام به نور هدایت تو روشن بود...  چقدر بی تو بودن سخته...

 من، نه از جنس بارونم و نه از جنس آسمون! من از خاکم! خاکِ پاک! خاکی که از بندگیِ تو، روزی به معراج میرسه... من از خاکم! مهر و عشق زاییده قلبِ منه!

 

 

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت13:0توسط سمیه | |

 

چقدر نزدیکی به من!

همین هفته پیش بود دیدمت که موقع رد شدن از خیابون از گوشه چشمت نگام میکردی!... دیروز  وقتی روی سرامیکای لیز آشپزخونه تعادلمو از دست دادم، تو کنارم بودی...!

چقدر نزدیکی به من!

منظورم خدا نیست! از رفتن میگم، کوچ... مرگ! اما نه از سر ناامیدی، نه! می خوام بگم اگه گاهی به مرگ فکر کنیم شاید روزهای قشنگتری داشته باشیم...  از لحظه هایی میگم که برای قشنگ شدنشون منتظر بهونه میمونیم!

 هر روز خوش بودنمونو به خاطر "اگر"ی از دست میدیم! که اگر نشد، نگفت، ندید، نیومد... که اگه در گیرو دار همین "اگر"ها به رفتن فکر کنیم دیگه برای شیرین کردن لحظه های خودمون و دیگران دنبال دلیل و بهونه نیستیم! برای هدیه کردن یه لبخند ساده و بی غرض ... برای دیدن زیبایی های پنهان شده ‌ توی این شهر خاکستری...  برای گفتن دوستت دارمهایی که گاهی برای همیشه تهِ تهِ یه قلب میمونه... 

یه زمانی اینقدر مغرورانه به دنیا نگاه میکردم که باور داشتم وقتی کسی رو دوست دارم باید حسرت شنیدن این جمله رو تا همیشه به دلش بذارم! اما بعدها فهمیدم اگه حسرتی به دلی بمونه اون برای خودمه! الان یادگرفتم که احساساتمو راهت نشون بدم... اگه دلتنگم دلتنگی میکنمو اگه غمگینم  تظاهر به شادی نمیکنم... اگه کسی رو  دوست دارم بهش میگم، تا خودم از شیرینی این حس، لبریز بشم... برام مهم نیست که اون حس همیشگی هست یا نه! که آیا دختر ِبی غرور ِ ساده میتونه بازم جذاب باشه یا نه! مهم قشنگیه اون لحظه‌ست.... مهم اینه که یه پنجره باز کردم از قلبم به دنیا... به دنیایی که نمیدونم  فردا روزی باز هم من میبینمش یا نه!

پس بیا ثانیه های دوست داشتنو از دست ندیم...

 

 

*معتقدم دوست داشتن حرمت داره و اگه واقعا حسی به کسی نداریم، نباید به دروغ تظاهر کرد... دروغ دوست داشتن همیشه با شکستن دلی همراهه...  برای همینم تحمل شنیدن "دوست ندارم" برام از فریب دوست داشتن راحتتره!

 معتقدم دوست داشتن تعهد میاره اما نه به خاطر طرف مقابل! بلکه برای خودم... وقتی کسی رو دوست دارم اگه متعهد نباشم اول از همه به خودم خیانت کردم! پس وقتی هم کسی متعهد نیست نتیجه میگیرم که یا دوستت دارمی که گفته دروغ بوده یا داره به "خودش" خیانت میکنه!

 

** سه تا "ق"  هست که خیلی زندگیو سخت میکنه ... میخوام سعی کنم ازشون دوری کنم: غیبت، قضاوت زودهنگام و غضب!

 

*** اینهایی که گفتم منظورم الکی خوش بودن نیستا!خواستم  بگم با همه سختیهای زندگی میشه کمی  خوش بود...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت11:39توسط سمیه | |

 

سلام دوستان

همه خوبین؟

من باز اومدم با یه مطلب واقعا چرت جدید...!!!!

 

راستش دیروز تو یه روزنامه ای خوندم:

 

۲۰ درصد جوانان شهری اضافه وزن دارند!!!

 

اینو که خوندم با خودم گفتم چطوره ببینم نظر بقیه آقایون در این مورد چیه!!!

حالا با جمع بندی که این پایین واستون گذاشتم شما قضاوت کنین جوونای شهری حق دارن یا نه!؟

با استناد به نظریات علمای علم تغذیه که معتقدند اضافه وزن در انسانها در نتیجه پرخوری به وجود می آید لذا در بررسی علت اضافه وزن داشتن جوانان شهری در مقایسه با جوانان غیر شهری و این که خوردن چه چیزی باعث چاقی آنها شده نظریات زیر از سوی برخی نظریه پردازان ناشناس عرضه شده است:

 

نظریه اول: چون جوانان شهری اغلب ماده نشاسته ای چاق کننده یعنی نان خالی میخورند!

نظریه دوم: چون جوانان شهری غم و غصه بی پولی و بی مسکنی و بی همسری میخورند!

نظریه سوم: چون جوانان شهری هوای آلوده سرب دار میخورند!

نظریه چهارم: چون جوانان شهری از بعضی افراد کتک میخورند!

نظریه پنجم: چون جوانان شهری از باندهای خلافکار فعال در شهر گول میخورند!

نظریه ششم: چون جوانان شهری در پارتی ها قرص اکس میخورند!

نظریه هفتم: چون جوانان شهری از دست همه چیز حرص میخورند!

نظریه هشتم: چون جوانان شهری بلا نسبت شما خیلی چیزهای دیگر هم میخورند!

 

و حال آنکه جوانان غیر شهری یا همان روستایی گوشت بره و عسل و شیر تازه میخورند و در کل نان نمیخورند!

 

چون کار و زمینشان جور است و خانه شان هم فراهم پس مشکل ازدواج ندارند و در نتیجه غم و غصه نیز نمیخورند!

 

هوای روستا هم که پاک است و آلودگی نمیخورند!

 

از برخی افراد که اصلا کتک نمیخورند!

 

شرکت های هرمی و انواع باند های خلاف ها که گذرشان به روستاها نمی‌افتد ! در نتیجه جوانان گول آن هم نمیخورند!

 

در پارتی هایشان هم که چیزهای مفیدتری مثل تخمه آفتابگردان و پسته و بادام میخورند و اصلا اکس نمیخورند!

 

در کل زندگی شان روی غلتک است پس حرص همه چیز را نمیخورند!

 

در ضمن چیزهای اضافی دیگر را هم نمیخورند!!!

 

حالا شما قضاوت کنین؟ اون اضافه وزن جوونای شهری از روی بدبختی نیست!؟!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت13:19توسط "مدیــر جــــان" | |

 

دیروز صبح یه کوچولو بارون زد...

بعد از مدتها بوی خاک بارون زده رو با یه نفس عمیق بلعیدم! راستش تا حالا به این فکر نکرده بودم که با مرگ ِ ابر، بارون زاده میشه! یه ابر تمام بودنشو قطره قطره فریاد میزنه و می باره... هیچکس نمی‌دونه توی دل ابرا چی می‌گذره؟!

این روزا حال و هوای منم بارونیه! آخه دل منو آسمون همیشه با هم میگیره!

 

***********

امروز یاد شعری افتادم! مهر 86 پست دومی بود که گذاشتم. دقیقا یادمه دو سال پیش چه حسی داشتم:

 

" اگر آن همه را دیدیم و شنیدیم

اگر لب فرو بستیم و نفس هم برنیاوردیم

اگر دست و دل زخمی از این همه نگفته و درشت شنیده،

بی زخمه ماند...

و حرفی و سخنی، کلامی و سلامی نگفتیم

گمان مبر که آن همه درست بود و قبول داشتیم

که قبول داشتن و نداشتن ما

گره ای از کار فروبسته نمی‌گشاید

تنها، حرمت گذاشتیم

خون دل خوردیم

و سینه را از آهی پر از خون انباشتیم

تا شاید، یک روز، یک موسم

که می دانیم خیلی هم دور نیست

از دست و دلی که نارفیق بود بگوییم،

بگوییم که :

                        می توان مثل هیچکس نبود و باشیم... "

 

 و الان بازم می‌خوام مثه هیچکس نباشم و "باشم" !

 

***********

 

کاش دیروز که می‌باریدم پیشم بودی! میدووونم! با همه دوری کنارم بودی و تنهام نذاشتی،اما کاش...

خیلی حرف داشتم اما وقتی قراره نذاریم هیچ چیزی، آرامشی که از حس ٍناب ٍدوست داشتن داریمو به هم بزنه، پس منم سکوت میکنم! اینطوری هم تو لبخند میزنی هم من آروم میشم...

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت21:39توسط سمیه | |

 

هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد حسود باشم ! هیچ وقت!!! اصلن نمیدونستم معنی حسادت چیه؟! توی ذاتم نبود که هیچ، توی طالعمم نیست!

باور ندارین برین هر کتاب طالع بینی که میخواین مث چینی، هندی، مصری، خورشیدی، ماهی، زمینی، دریایی و... رو پیدا کنین و خصوصیات بهمنیا رو بخونین نوی همش یه جمله مشترک داره اونم اینه که حسود نیست!

اما خب هیچ وقت نمی دونستم حسادت از نوع زنانه قضیه اش فرق داره!!! هرچند که آقایون در این موارد خیلی حسوووووودن و اسمشو میذارن غیرت!!! که وقتی به جوش میاد کار به جاهای باریک میکشه!

بگذریم...

قبلنا توی فیلما دیده بودم که خانومه وقتی یه موی بلند و بلوند روی کت کسی که دوست داره میدید داغ میکرد و مث احمقا به طرف شک میکرد! یا مثلا از روی حس بوی عطر  زنانه و یا جای رژ لب روی گونه مرده! (البته این آخریه خداییش یه کمی جای شک داره ها!)

 تازگیا فهمیدم وقتی پای احساس در میون باشه این حساسیتها بوجود میاد حتی برای من! فهمیدم منم حسودم! خیلی! منم که بی‌جنببببببه! شاید اگه کسی برخوردایی که من دارم و حسادت هایی که نشون میدمو با خودم داشت، بد قاطی میکردم!

 

راستش حالا میفهمم چرا میگن حسادت آدمو از عقل دور میکنه!؟ آخه دیگه اون لحظه که توی دل از حسودی غل غل (شایدم قل قل یا قل غل و یا حتی غل قل) میکنه و رنگ از صورت آدم میپره اون بالا یعنی همون مغز رسما تعطیل میشه! دیگه کنترل رفتارها و حرفا خیلی سخت میشه! شاید بهتر باشه در لحظه یه کمی فکر کرد و زود قضاوت نکرد! البته نباید خیلیم بی خیال بود! حس خانوما در بیشتر مواقع درسته!!!

شاید اگه جلوی این نوع حسادت گرفته نشه در دراز مدت تبدیل بشه به حس بدبینی از یه طرف و حس عدم پذیرش از همون طرف!

 

 

* قول میدم کمتر حسود باشم اما قول نمیدم اصلن حسود نباشم!

** مدیر جان یه مسابقه بذار تا من بفهمم کدوم قل درسته؟!

*** گفتن حرفات غم داره! خواستم یه کمی از غمش کم بشه!

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت21:56توسط سمیه | |