تبليغاتX
یگانه من

زندگی شاید...

اشک سلامی به زندگی ست ...

 

لحظه های بیداری... لحظه های ناب دیدن ... رویای کودکی... آغوش گرم و بی دغدغه...

 

کلام آغاز دوستی... گفتن اولین واژه ها، آغاز فراموشی دنیای کودکی ...  ورود به سرزمین عجایب...  واژه ها دریچه های روشن و تاریک به دنیای درونی آدمها... مسیر ورودی به قلب انسانها... عشق...تنفر... دوستی... خشم... خوبی... بدی...

چقدر سخته انتخاب کلمات وقتی تعیین کننده نگاه و احساس دیگران هستند و چقدر حیفه که تلخی کلام باعث بشه مهربونی دلی  پنهون بمونه... چقدر بده که بازی با کلمات راهی بشه برای رسیدن به هدفهایی که زیبا نیستند... چقدر سخته که  گاهی محکوم میشیم به سکوت ... وچقدر شیرینه سکوتهای پر رمز و راز...

 

ایستادن... اولین قدمهای کودکی... حرکت به سوی آینده... آینده ای پر از ابهام... پر از آرزو... رویاهایی پر از تغییر... امیدهایی رویایی... و فروپاشی رویاهای دست نیافتنی... حقیقت زندگی...

 

زندگی... تجربه های سخت و آسون...روزهای تلخ و شیرین... روزهای خاکستری... سلام به لحظه های پیش رو و حسرت برای لحظه های بر باد رفته...گاهی تلاش برای رفتن به سوی روشناییها و گاهی دویدن از پی هیچ... آرامش لحظه های حضور و بی قراری لحظه های تنهایی...  نفس عمیق...

!! نوشته شده توسط سمیه | 12:11 | سه شنبه 16 مهر1387 •

وبلاگنامه

راستش من اصلا نوشتن بلد نبودم..!! نه اینکه بگم الان بلد هستما نه! یعنی هیچ وقت ،حتی فکر اینو نمی کردم که روزی برسه که من چند خط بنویسم و خونده بشه!! چون بالاخره هر کسی خودشو بهتر از بقیه می شناسه دیگه ... منم خب می دونستم که شاید اگه نقاشی و یا خوشنویسی رو شروع کنم همچینی خورده استعدادی دارم اما اینکه بنویسم؟! نه بابا! هیچ وقت فکرم نمیرسید... آخه من حرف زدن عادیم هم پر از سوتیه و  جدی هم که حرف میزنم بیشتر خنده داره تا حرف جدی و البته خیلی هم که جدی میشم بیشتر گریه داره ... یعنی راستش فکر میکردم اگه روزی بخوام بنویسم هم طنز خواهم نوشت ، قبلا هم توی وبلاگ بچه های مجازی که با همکارام ساخته بودیم می نوشتم اما به سبک خودم!! به قول سمانه که میگه ما نفهمیدیم چی شد سمیه شب خوابید صبح که پا شد وبلاگ زد و شروع کرد به نوشتن ؟! البته اینکه وبلاگ بزنم هم داستان داره ها، این خانوم سمیه (ذهن زیبای خودمون دیگه) به من می گفت تو می تونی بنویسی، اول با بچه های مجازی شروع کرد و بعد هم همش راه میرفت میگفت پس کی وبلاگ میزنی ؟! میگفتم سمیه جان تا کچل نشدم دست از سر من یکی بردار، من نمی تونم.. حالا مگه ول میکرد ... خلاصه یه شب که شب قدر بود منم جو گیر شدمو گفتم حالا بذار بزنیم که این جوون سر خورده نشه این همه اصرار میکنه، فوقش اول هر پست یه سلام احوال پرسی میکنم و بعدش یه متنی یا شعر از اینا که دوست دارم میذارمو بعد چند وقتم تعطیل میشه دیگه... چند پست اول اینطوری گذشت و بعدش کم کم حرفای خودم شروع شد و اینی شد که می بینین...

 

همه اینا رو گفتم که بگم  الان یکسال گذشته و از اینکه حرفای خودمو نوشتم خوشحالم چون حس خوبی برام داشته... هرچند نمی شه به این چند تا کلمه ای که کنار هم میذارم نوشته گفت، اما با این نوشتن و اومدن شما دوستان عزیزم و سر زدنهاتون و حرفاتون خیلی چیزای خوب یاد گرفتم... اصلا با نوشتن های شما بوده که یادگرفتم چه طوری کلمه ها رو کنار هم بذارم تا جمله بشه... با خوبیهاتون و لطفی که به من داشتین  هربار که خسته از نوشتن میشدم و می خواستم که تمومش کنم ، نشده...

خوشحالم که دوستای خوبی دارم... می خوام از همه‌ی همه شما که حرفامو می خونید تشکر کنم... هم از شمایی که می خونید و برام مینویسین و حضورتون خوشحالم میکنه و هم از اونایی که می خونن و حرفی نمی نویسن و همینکه حضورشون رو حس میکنم برام دلگرمی میاره ...

هم از دوستان عزیزی که توی این وبلاگ باهاشون آشنا شدم و هم از دوستای مهربون خودم...

نمی دونم تا کی هستمو می نویسم ... برای همتون از خدا آرامش و سلامتی همیشگی می خوام...

                                                         

                                  

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 19:1 | یکشنبه 7 مهر1387 •

چند حرف گذری

*من اگه از اشک میگم منظورم این نیست که نشستم  یه گوشه ای و شب و روز دارم گریه میکنم  و زار میزنم !! من نسبت به اطرافیانم که شاید فکر و خیال کمتری دارن، خیلی شادترم ... همینطور اگه میگم دردهای شیرین  مازوخیسم نیستم که همش به خودم آسیب برسونم و از دردش لذت ببرم!!! نمی دونم اما بایدحس کرد که چقدر میتونه همین مشکلات زندگی دوست داشتنی باشه... چقدر دردها می تونه راهگشا باشه... وقتی که شیرینی توکل به خدا رو حس کنیم تازه میبینیم چقدر سینه آدم باز میشه برای تحمل و صبر ...

*خیلی حیفه که ما ایرانیها که سرمایه های فرهنگی زیادی داریم تا بهشون افتخار کنیم اما اینقدر کارهای عجیب و غریب ازمون سر میزنه مثلا دقت کردین وقتی میریم عابر بانک تا از حسابمون پول برداریم معمولا نفر پشت سری کاملا همراهی میکنه و حق خودش میدونه که موقع زدن رمز راهنمایی های لازم رو بگه !! یا مثلا توی ترافیک یه ماشینی یه کمی زودتر میره جلوی اون یکی ماشین ... اونوقت اول صدای ترمز دستی میاد و راننده اولی از ماشین میپره بیرون و در صندوق عقب رو باز میکنه و قفل فرمونو برمی داره و میره سمت اون یکی و.... !!!!!!!!! اینها همه ظرف چند ثانیه اتفاق میوفته ها!!

* توی این ماه رمضونی شنیدن این جمله دیگه تکراری شده که "با زبون روزه که دروغ نمیگم...!!!" آخه مگه با زبون بی روزه دروغ باید گفت که پز دروغ نگفتنومونو میدیم!!

*نزدیک افطار که میشه دیگه راننده ها سر از پا نمیشناسن و هر چقدر ژانگولر بازی بلدن، از خودشون در میارن تا  اگه شده به اندازه یه ماشین بیوفتن جلو و زودتر از دست این شکم گرسنه شون خلاص بشن و به ثواب افطار برسن!! حالا با این اوضاع و احوال توی تاکسی نشستی و پشت ترافیکی اونم کجا خیابون پیروزی که از شلوغی شب و روز نداره، تقاطع مهام  که میرسی همه ماشینها با صدای سوت  نگه می دارن و وقتی دنبال جناب پلیس محترم میگردن با تعجب میبینن که بله! کاره یه پسر منگل بوده!! (البته به اصطلاح عام)  و بعدش خنده های بلنده که از ماشینها میاد بیرون و هر کسی یه  تیکه بهش میندازه!!

یه پسر 16-17 ساله که عقب مونده ذهنی هست و عاشق اینه که توی این چهار راه بایسته و ادای پلیسها رو درآره... اینکه آدم اولش از اینکه سرکار بوده جا می خوره و خندش میگیره یه حرفیه، اما نه اینطوری که بعضیها برخورد میکنن!!! یادشون رفته که این پسر اگه سالم نیست خواسته خودش نبوده و ما اگه سالمیم بازم از توانایی خودمون نیست...

 خیلی جالبه که ماموران راهنمایی رانندگی منطقه باهاش خیلی خوبن  و وقتی ماشینهای پلیسی که میشناسنش از کنارش رد میشن براش  سلام نظامی هم میدن... خودش هم که لباس نیروی انتظامی می پوشه که روی سینه‌اش نوشته پلیس یار و البته ما شنیدیم خود پلیسها بهش دادن...

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 17:57 | پنجشنبه 4 مهر1387 •

...

درست مثل یه کوزه گر... کوزه گری که با گِل ِسفالگری و روی چرخ کار میکنه!! با یه دست از تو، کوزه رو میگیره و با دست دیگش از بیرون به گِل ضربه میزنه و با نیرویی که وارد میکنه، سعی داره به گل شکل بده... اون گِل برای کوزه شدن، هم به اون نیروی بیرونی نیاز داره و هم به اون دستی که از تو، کوزه رو نگه میداره...  و هر دو دستای یکنفره!

شاید اگه دردی نبود هیچ وقت خدا رو حس نمی کردیم... شاید برای همینه اونایی که بیشتر درد دارن آروم تر و صبور ترن... هرچقدر غمشون سنگینتر میشه شیرینی حضور خالقو  در وجودشون بیشتر حس میکنن و راضی تر میشن... خدا هم که صابرین و دوست داره...

چقدر خوبه همصدا شدن با صدای الغوث ... الغوث... دلایی که برای یه شب هم که شده فقط خدا رو صدا میزنن... چقدر خوبه که شب قدری هست  تا یادمون بیاد که خدایی هست  "آمرزنده اشتباهات، دفع کننده بلایا، نهایت امیدها، رساننده  عطاها، بخشنده هدایا، روزی رسان مردمان، برآورده کننده آرزوها، شنونده شکایتها، رهاننده اسیران" ...

خدای من چقدر خوبه دردهایی می دی تا درمونش باشی... چقدر خوبه این شبها...  چقدر محکم میشه دلی که  بی قراره  و  روشن میشه چشمی که به راهه... چقدر آروم میشه سینه ای که سنگینی بغضی رو تحمل کرده و با زمزمه ی نامهای تو سبک میشه...

!! نوشته شده توسط سمیه | 21:13 | یکشنبه 31 شهریور1387 •

خوش به حال ماهیا...

تا حالا دیدین ماهیا اشک بریزن؟!  چقدر خوبه که ماهی باشی و وقتی دلت گرفت و اشکات آروم آروم میاد ، کسی نبینه... کسی دلیلشو نپرسه... کسی نگه چی شده؟ اشکات با آب یکی بشه و تا وقتی که دلت آروم بگیره اشک بریزی... برات مهم نباشه که کجا هستی و با کی هستی... چقدر خوبه که توی آب شناور باشی و آسمون بالای سرت باشه و دریا زیر پاهات...

دلم اشک می خواد اشکی که جلوشو نگیرم... اشکی که آروم آروم بیاد و صورتم و خیس کنه... دلم فریاد می خواد فریادی که صدامو آروم نکنم... دلم می خواد برای یه روز ناشکری نکنم... دلم پرواز می خواد ، کوچ...

دلم می خواد تنهایی برم یه جایی که هیچ اثری از تمدن و زندگی ماشینی نباشه...  یه دشت سر سبز باشه و یه عالمه درخت... یه زمین ماسه ای... جایی که بتونم پا برهنه راه برم و نیازی به کفش نباشه... یه جایی که هم دریا باشه و هم آسمونش آبی باشه... خونه های روستایی و گلی... پیش مردمی که هنوز با طلوع آفتاب از خواب بلند میشن و با غروب آفتاب آروم میرن توی خونه هاشون... مردمی که هنوز بوی نون تنوری رو میشناسن ... ساده ساده... جایی که صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار بشم و شب با صدای جیر جیرکا بخوابم... جایی که برای نوشتن فکر نکنم... هر چی که هست زندگی باشه و  برای زندگی کردن تصمیم نگیرم... جایی که لبخند خدا رو همیشه می شه دید...

چقدر بعضی وقتا این زندگی و این شهر برام غریبه میشه...

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 22:31 | یکشنبه 24 شهریور1387 •

عمر برگ...

بوی پاییز همیشه خاطره سازه... بوی ماه مهر... تداعی همه خاطرات تکرار نشدنی... حسرت همه روزهای بی بازگشت... گذر سالهای بی دغدغه ...

امروز آسمون و ابرا پاییزی بودن... نمی دونم میگن پاییز دلگیره!!  شاید چون طبیعت رو به خشکی و سردی میره، اما این هوای ابری، باد و نم بارون، همیشه احساس زندگی رو به من منتقل می کنه... نفس عمیق ، چشمای بسته و خیال دریا... همیشه هوای پاییز بوی دریا رو برام زنده میکنه... صدای برگای درختا که با باد  جابجا میشن شبیه موج دریا می مونه...

پاییز اومد!! عمر برگا چقدر کوتاهه... هیچ برگی بیشتر از یه بهار و نمی‌بینه... چقدر درختا صبور به سوگ میشینن و چقدر امیدوار به انتظار بهار می مونن... چقدر سخته که درخت هم توی تاریکی‌های زمین باید راهشو پیدا کنه و ریشه کنه و هم شاخه هاش باید رو به آسمون بالا برن و سبز بشن... چقدر سخته که باید همزمان بین زمینی بودن و آسمونی بودن ِخودش تعادل برقرار کنه...

اینهمه بهار گذشته و من هنوز از هر شادی کوچیکی به خودم می بالم و از هر غم گذرایی به خودم می‌پیچم... تا وقتی به فکر ریشه هام دستام از سمت آسمون  میان پایین و همینکه یاد شاخه ها میوفتم ، زمینی بودن یادم میره...

!! نوشته شده توسط سمیه | 0:26 | پنجشنبه 21 شهریور1387 •

جدایی یکی از قوانین زندگیه !! جدا شدن از هر چیزی و هر کسی می تونه خیلی غمگین باشه و برعکس گاهی وقتا خیلی خوشحال کنندست...!!! جدا شدن از دردها، بیماریها، آدمهایی که بودنشون آرامش و به هم میزنه و ... این جداییها باعث شادی میشه!

اما معمولا ما درباره نوع غمگینش حرف میزنیم... دل کندن از یه خونه قدیمی و پرخاطره و یا شهر و محل...و جدا شدن از کسانیکه دوستشون داریم و بودنشون جزیی از زندگیمون شده، همیشه ناراحت کننده بوده... جداییهایی که همیشه نوعی اجبار توش هست و باید اتفاق بیوفته... هرچند تلخ...

خیلی وقتا می دونیم که آشناییمون ناپایداره و اول آخرش رفتنه، اما تمام تلاشمون رو میکنیم تا به آخرش فکر نکینم و وقتی هم که به زمان جدایی میرسیم تمام راههای نشدنی رو امتحان میکنیم تا جدایی اتفاق نیوفته...

دو سال بودن کنار کسانیکه جزیی از زندگی آدم شدنو بیشتر روزت رو باهاشون میگذرونی زمان کمی نیست... دو سالی که حس نمی کردی اطرافیانت همکارات هستن و بیشتر حسی داشتی شبیه خانواده دوم... هرچند همه با هم جابجا شدیم اما خب تقریبا از هم جداییم ... همیشه توی این دو سال از دوری مسیر و تاریکی و بی نور بودن جامون اذیت شدم و الان جایی هستم که نورش چشمو میزنه و کمی نزدیکتر شدم اما خب... ! بگذریم...

می خوام اینو بگم که توی هر جدایی هرچقدر غمگین هم میشه نقطه های رنگی و شاد پیدا کرد... هرچقدر سخت باشه اما مطمئنن تجربه ای میشه برای آینده... جدایی از هر نوعی که باشه جزیی از زندگیه... همیشه سعی کردم مث یه پرنده مهاجر از زیبایی و بودن در هرجاییکه هستم لذت ببرم  و دوست داشته باشم اما خب کمتر عادت کنم!!  باور دارم که هر اومدنی رفتنی هم داره... شاید اینطوری راحتتر بشه با دل کندنها برخورد کرد و کنار اومد...

!! نوشته شده توسط سمیه | 14:49 | جمعه 15 شهریور1387 •

"شراب میدهند هان، دو دست را سبو بگیر..."

این حس ماه رمضان هم حس عجیبیه...!!! تا وقتی اهل روزه نیستی وقتی بقیه از حال و هواش میگن برات خنده داره که بابا اینا چی میگن؟!! مگه میشه گشنگی و تشنگی بکشی و بعد خوشتم بیاد!!! اما وقتی خودت به این باور میرسی که باید روزه بگیری تازه میفهمی که چه حال خوبی رو تا حالا از دست میدادی!!! خیلی قشنگه که بتونی و نخوری چون خدا نمیخواد... خیلی حس آرومی میده تشنه هستی و آب که میبینی فقط دستتو بگیری زیرش تا خنک بشی... روزه گرفتن یه حس بندگی خاصی داره که با نماز فرق داره...

4-5 سال پیش بود روز اول ماه رمضان با بچه های کلاس زبانمون حرف میزدیم و بحث کشید به اینکه 4-5 سال بعد که روزه گرفتن میوفته توی تابستون چیکار کنیم از گشنگی و تشنگی و هر کی راه حلی میگفت و می خندیدیم و منم از روی سابقه معده درد خفیفی که قبلا داشتم به شوخی گفتم: من ماه رمضون بیوفته تو تابستون فک کنم معده دردم دوباره شروع میشه و نمی تونم بگیرم و خلاصه هر کی یه بیماری و دلیلی آورد تا بهونه ای باشه تا روزه نگیره!! اونروز هنوز کلاس زبان تموم نشده بود که من آنچنان معده دردی گرفتم که تا شب 2-3 تا آمپول مسکن زدم و دو تا دکتر عوض کردم تا کمی آروم شدم. همچین خدا زد تو کمرم که اون سال نتونستم روزه بگیرم و به خدایا غلط کردم افتاده بودم... چقدر احمقانه بود که فکر میکردم خدا به روزه من نیاز داره!!!

خدایا ... چقدر خوب آرومم میکنی... چقدر خوب باز منو بنده خودت کردی... چقدر خوب دردی رو به رخم کشیدی که درمانش خودت بودی... چقدر بخشنده می بخشی... چقدر نیازمند تو بودن قشنگه...

 

 *   گفتی: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!

      گفت: فاذكرونی اذكركم ... منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 22:6 | دوشنبه 11 شهریور1387 •

...

اولش  وبلاگ زدم تا از دردهایی بنویسم که سالها روی دلم سنگینی میکرده و هیچ وقت گوشی نبوده برای شنیدنش و منم به کسی نگفتم و همیشه در جواب به این سوال که "مگه تو توی زندگیت مشکلی هم داری" لبخند میزدم و می گفتم خدا رو شکر نه!!! و باز این جمله تکراری و میشنیدم که "برای همینه که همیشه خوشی" و منم باز لبخند... شایدم تلخند ؟!!!

می خواستم اینجا بنویسم همه حرفهای نگفتمو، دلم می خواسته در موردشون حرف بزنم برای همه مخاطب هایی که نه منو میشناسن و نه منو دیدن و نه می بینند...اما بعد که آدرس وبلاگو به دوستام دادم خود به خود این قضیه منتفی شد و من موندم و کلماتی که به ذهنم میومد و هیچ وقت روی ورق نیاورده بودم و این وبلاگ جایی شد برای همون کلمات... بلند بلند فکر کردن ...

درسته شاید گفتن حرفهایی که قدیمی شده و نگاه به گذشته های دور جالب نباشه، اما برای خودم خوب بود... شاید تعداد کسانیکه اون نوشته ها رو می خوندن خیلی کمتر بود و فقط یه نغمه ی صبور، تنها مرهم دلم بود... شاید اینهمه دوست خوب نداشتم تا ازشون یاد بگیرم چگونه زندگی کردن، دوست داشتن و عشق ورزیدن، پاک بودن، فکر کردن و بخشیدن و... شاید همه اینها نبود اما راحتتر فریاد کشیده بودم... اشک ریخته بودم نه برای بغضهایی که سنگینی میکنه و درونمو به آتش میکشه، بلکه برای بغضهایی که رها می شدن و شعله ور ...

 شکر... خدا رو شکر میکنم که همیشه همین دردها برام تداعی کننده زیباترین خاطراتم بوده... یادآور خدای بزرگی که گرمی حضورش رو حس کردم و ایمان آوردم... یادآور شاگرد تنبلی که سر کلاس صبر نشست و فهمید در برابر خیلی از اتفاقها باید دندونشو به روی قلبش فشار بده و دم نزنه ... یاد آور کلاس توکل که همون شاگرد یاد گرفت میشه توی زندگی به همه مشکلات و طوفانها غلبه کرد فقط به شرطی که بگی "خدایا من تسلیمم"... یادگرفت بعد از هر سختی اگه راضی بشه به رضاش، حتما آرامش و آسودگی هست... یادگرفت با همه آرزوهای نداشته بگه شکر...

...

نوشته هایی که خونده شد... شاید خستگی من از نوشتن توی وبلاگ و اینکه کمتر مینویسم همینه... چون اون حس اولی که نسبت به نوشتن داشتم از بین رفته و از طرفی حس میکنم خدا ناراحته از اینکه من حرفهایی رو که به خودش تنهای تنها میزدم بلند گفتم... حس میکنم از وقتی که حریر خلوت خودم با خدا رو کنار زدم اون حسها منو رها کردن و تنهام گذاشتن... الان می نویسم اما نمی دونم تا کی این نوشتن ادامه داره ... واقعا نمی دونم...

 

 * ترانه خوبم پرسیده بود چرا وبلاگ می نویسه؟!!! این خودش بهونه ای شد برای نوشتن من...

!! نوشته شده توسط سمیه | 23:32 | چهارشنبه 6 شهریور1387 •

"عیب رندان مکن..."

برای همه ما پیش اومده که گاهی وقتا حرفایی میزنیم که نمی دونیم ممکنه چه اثری روی شنونده داشته باشه... خیلی وقتا ناخواسته با حرفی دل کسی رو شکستیم و گاهی با یک کلمه امید و به یکی برمی‌گردونیم...

یادمه یکی از دوستام تعریف میکرد که توی پیاده رو راه میرفته و جلوی اون یه پسره آروم آروم قدم برمی‌داشته، میگفت چندبار بهش گفتم ببخشید اجازه میدید؟!! دیدم نه!! ظاهرا آقا نمی خوان تشریف ببرن کنار و منم کلی غر زدم و از کنارش رد شدم و گفتم نمیشنوی!!! اون پسرم صداهای نامفهومی از خودش درآورد و فهمیدم واقعا ناشنواست...!!! گفت حس کردم از خجالت همه تنم داغ شد و اشک توی چشمام جمع شده بود و فقط تمام راه میگفتم خدایا منو ببخش... از اون به بعد هم سعی میکنم صبور تر باشم و حتی اگه این اتفاقا بیوفته غر نمی زنم...

خود منم یادمه توی دانشگاه 3 سال با مریم دوست بودم و همیشه توی حرفام از روابط خودم و برادرم تعریف میکردم ... مریم فقط یه خواهر بزرگتر از خودش داره... سال آخر بود یه روز با یکی دیگه از دوستام توی بوفه نشسته بودیم و حرف به یه سری بیماریهای خاص رسید که مریم اشکش روونه شد... ما هم از تعجب شاخ درآوردیم و وقتی با اصرار ازش پرسیدیم گفت که یه برادر داشته که توی سن 21 سالگی به خاطر یه بیماری فوت میکنه... اینکه ما چه حالی شدیم و کار به جایی رسید که مریم میرفت برای ما آب میاورد تا گریمون بند بیاد یه طرف، لعنت من به خودم و اینکه چرا ناخواسته دلشو میسوزوندم یه طرف... بعد از اون سعی کردم کمتر از روابط خانوادگیم جایی بگم...

امروز صبح کسی که نه منو میشناسه و نه من اونو ، تنها با یه جمله آنچنان منو به هم ریخت که شاید اگه می دونست این اثر و داره نمی گفت... جمله ای که باعث شد تا ته ته قلبم تیر بکشه و تا چند ساعت توی حال خودم نباشم... شاید جمله اینقدر برای شنونده دیگری تلخ نباشه و اهمیت نده اما برای من که همیشه توی روابطم سعی کردم خودمو محدود کنم تا مشکلی پیش نیاد، شنیدنش برام خیلی سنگین بود... البته این اشکال از منم هست که روی کلمات خیلی فکر میکنم و دنبال معنی میگردم... آخر سرم با این حساسیتم کار دست خودم میدم و اونوقت برادر ما میگه باور کن دیوونه نمی شی!!!

همیشه به این اعتقاد داشتم که گاهی وقتا یه " آه " کشیدن می تونه یه زندگی رو به هم بریزه و گاهی وقتا یه "دعا"ی خیر به زندگی کسی جون میده...

 

!! نوشته شده توسط سمیه | 0:23 | دوشنبه 4 شهریور1387 •